تبليغاتX
موسیقی اصیل ایرانی دریغ است ایران که ویران شود سال 1386 سال کورش کبیر
تاریخچه ، زندگینامه موسیقی دانان

محمدرضا لطفی در سال ۱۳۲۵ در شهر گرگان به دنيا آمد. وي به مدت پنج سال در هنرستان موسيقی به آموختن موسيقی پرداخت و موسيقی را نزد استادانی چون علی اكبر شهنازی، حبيب الله صالحی فراگرفت.
پس از پايان هنرستان به دانشكده موسيقی راه يافت و به تكميل آموخته‌هايش پرداخت. در اين زمان از ديگر استادان نيز بهره جست كه می توان به اين نام ها اشاره كرد: نورعلی برومند، عبداله دوامي،سعيد هرمزی و ساير استادان دانشكده موسيقي.

 محمدرضا لطفی در سال ۱۳۴۳ جايزه نخست موسيقی‌دانان جوان را نيز كسب كرد.

در جشنواره موسيقی جشن هنر ۱۳۵۴در شيراز به همراه محمدرضا شجريان و ناصر فرهنگ فر به اجرای راست پنجگاه پرداخت كه بسيار مورد توجه قرار گرفت.

در اجرای رديف آوازی توسط عبدالله دوامی با ساز تار وی را همراهی كرد.

در سال ۱۳۵۳ به عضويت گروه علمی دانشكده موسيقی درآمد و در همين سال همكاری خود را با راديو آغاز كرد. به مدت يك سال و نيم به عنوان مدير گروه موسيقی دانشكده موسيقی هنرهای زيبای تهران به كار مشغول شد و پس از آن از اين سمت استعفا كرد.

در سال ۱۳۵۴ گروه شيدا را راه اندازی كرد و به همراه گروه عارف به سرپرستی حسين عليزاده به بازخوانی و اجرای دوباره آثار گذشتگان پرداخت.

كانون موسيقی چاووش را با همكاری هنرمندانی مثل حسين عليزاده، پرويز مشكاتيان، علی اکبر شكارچی و ... راه‌اندازی كرد و در طی يک فعاليت چشمگير آثاری از اين گروه به جای ماند كه به گفته بسياری از اساتيد از بهترين كارهای موسيقی ايران به شمار می روند.

پس از انحلال چاووش بعد از سفرهای زيادی که برای کنسرت به ايتاليا، فرانسه و آلمان کرد، در سال ۱۳۶۵ به آمريکا رفت.

علاوه بر کنسرت‌های متعدد در سراسر آمريکا، مرکز فرهنگی هنری شيدا را در واشنگتن تاسيس کرده است.

وی هم اکنون پس از سال‌ها دوری از وطن به ايران بازگشته است و در مکتب خانه ميرزا عبدالله به تدريس علاقه مندان موسيقی مشغول است.

وي از سال‌ها قبل كتاب سال شيدا را انتشار داد و همزمان در موسسه آواي شيدا به تعليم و بازنوازي رديف هاي موسيقي ايراني پرداخت كه بخشي از اين تلاش‌ها دردو آلبوم همنوازان شيدا عرضه شد.

لطفي اوايل سال گذشته آلبوم خموشانه را انتشار داد و در بروشور آلبوم نكاتي را درباره كمانچه نوازي بيان كرد كه با واكنش هاي فراواني روبرو شد.[نوشته‌آذرسينا در نقد سخنان لطفي]

لطفي پس از سال‌ها دوري بهار امسال در كاخ نياوران به اجراي كنسرتي با محمد قوي حلم پرداخت كه با استقبال فراوان روبرو شد.[نخستين كنسرت لطفي پس از 25 سال]

تازه ترين كاري كه از لطفي انتشار يافته است، همنوازي وي با استاد فرامرز پايور است كه سال ها قبل ضبط شده بود.[دو اثر تازه از لطفي]

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:35 AM  توسط یک دوست  | 

 

حسین طاهرزاده

استاد سید حسین طاهرزاده ، فرزند سید طاهر تویسرکانی بود. پدر او از تویسر کان همدان برای تحصیل فقه در حوزه علمیه اصفهان به مدرسه صدر آن شهر رفت. سید حسین در سال 1261 در اصفهان تولد یافت و دوران کودکی و جوانی خود را در اصفهان سپری کرد . از دوران نوجوانی به آواز علاقه داشت و در سال 1278 در سن 17 سالگی به تهران آمد .در آنجا با جهانگیر میرزا حسام السلطنه آشنا شد. جهانگیرمیرزا نوه حسام‌السلطنه و جوان خوش ذوقی بود که ویولن می‌‌نواخت و در منزلش یک دستگاه حافظ الاصوات (فونوگراف) داشت. سیدحسین طاهرزاده با همراهی ویولن حسام‌السلطنه برای اولین بار آثار آوازی خود را با این دستگاه ضبط کرد و چند تصنیف هم که آهنگ آن ها را با شعر ملک الشعرای بهار ساخته ، اکنون از او باقی است. طاهرزاده بر اثر دوستی و مراودت با حسام السلطنه به منزل او راه یافت و در منزل او و گردهمایی های او با چند تن از هنرمندان برجسته آن زمان ، چون میرزا حبیب سماع حضور ، میرزا عبدالله و ناصر همایون و .. آشنا شد و مراوده پیدا کرد. طاهرزاده همچنین در سال های بعد در منزل علی صفا ظهیرالدوله با درویش خان نوازنده مشهور تار آشنا شد و بیشترین تاثیر ها را در خواندن آواز از این اساتید گرفت و تنها دوره بسیار کوتاهی ( آن هم به طور مخفیانه و از پشت پرده ) از آوازهای سید رحیم بهره مند شد . طاهرزاده در کنسرت‌های انجمن اخوت که به تشویق ظهیرالدوله تشکیل می‌‌شد شرکت کرد و غالباً عواید اینگونه کنسرت‌ها به امور خیریه و کمک به مستمندان اختصاص می‌‌یافت. در سال ۱۲۸۹ ه. ش برای ضبط صفحه به همراه درویش خان نوازنده تار و باقرخان رامشگر  نوازنده کمانچه و اسدالله خان نوازنده تار و سنتور ، حسین هنگ آفرین  نوازنده ویولن و رضا قلی خان آوازخوان و حبیب الله شهردار نوازنده پیانو به لندن رفت. این سفر از راه روسیه انجام گرفت و در بین راه گروه در شهر رشت توقف داشته و به تقاضای مجاهدان مشروطه سه شب به اجرای کنسرت پرداختند.

طاهرزاده یک بار هم به همراه درویش خان و باقرخان رامشگر و اقبال السلطان آوازخوان  و عبدالله دوامی تصنیف دان و نوازنده ضرب برای ضبط صفحه گرامافون عازم تفلیس شد و آنها علاوه بر ضبط صفحه دو شب نیز در سالن تئاتر گرجستان کنسرت برگزار کردند. با فروش صفحات مذکور در ایران شهرت سیدحسین طاهرزاده افزایش یافت و به چهره‌ای شناخته شده در میان خوانندگان آن دوره تبدیل گشت.

طاهرزاده خوانندگی را شغل و پیشه خود نمی‌ندانست، از این رو در دوران میانسالی و کهولت فقط در جمع دوستان به آواز خواندن می‌‌پرداخت. در سال‌های پایانی عمر چاپخانه‌ای به نام سپهر تأسیس کرد و به کار فرهنگی چاپ مشغول شد. سیدحسین طاهرزاده در همان سال‌ها عضو شورای عالی موسیقی رادیو بود.

سیدحسین طاهرزاده خواننده‌ای صاحب سبک بود که هم در اجرای قطعات آوازی و هم تصنیف‌ها و قطعات ضربی تبحر داشت. قمرالملوک وزیری، ادیب خوانساری واستاد  محمدرضا شجریان از سبک حسین طاهرزاده پیروی کرده اند.

آواز همایون با صدای استاد حسین طاهرزاده

دکتر ساسان سپنتا در کتاب چشم انداز موسیقی ایران درباره سبک استاد طاهرزاده ، از زبان خود او ، نوشته است که آثار او هنگامی در صفحه های گرامافون ضبط شده است که مدت ها بر اثر معاشرت با نوازندگانی چون میرزا حبیب سماع حضور ، میرزا عبدالله ، درویش خان ، حسام السلطنه و نیز شنیدن صدای خود در فنوگراف و رفع نقایص آن ، شیوه استواری در خوانندگی یافته بود و به قول روح الله خالقی : از هر خرمنی خوشه ای چید تا در کار خود ورزیده شد . مطلبی که قابل ذکر است ، ویژگی های مکتب تهران است : حقیقت امر این است که در مکتب تهران سبکی مخصوص آواز وجود ندارد و تمامی اساتید آواز آن تحت تاثیر و آموزش دیده اساتید سازی هم دوره خویش هستند. مکتب تهران مکتبی سازی است که ردیف های سازی ما ( از جمله ردیف میرزا عبدالله و آقا حسین قلی و … ) برگرفته از آن هستند ، ولی آواز اصیل ایرانی و ردیف های آوازی تنها شامل مکتب اصفهان است که سرآمد آن استاد سیدرحیم می باشد که بسیاری از اساتید آوازی از جمله استاد تاج اصفهانی ، ادیب خوانساری ، استاد کاظمی و … شاگردان او بوده اند. خاستگاه اصلی آواز در اصفهان و ساز در تهران بوده است. حال بسیاری از اساتید آواز در تهران مثل جناب دماوندی و استاد طاهرزاده و … از ردیف های سازی و نوازندگان در تهران بهره بردند و بسیاری نیز مانند تاج و ادیب و … در اصفهان از سیدرحیم و ردیف آوازی او ، آموزش دیدند. مثلا در مکتب تهران بسیاری از خوانندگان از کلماتی مانند دلی دلی و … در هنگام اجرای آواز استفاده می کردند که به علت تاثیر گرفتن از آهنگ ساز و نوازنده ، بوده است که در آواز های سید رحیم این کلمات دیده نمی شود و از تحریرهای بیجا در وسط کلمات یا وسط مصرع پرهیز می کرده است.

 آواز نوا با صدای استاد حسین طاهرزاده

به هر حال چیزی که مشخص می باشد این است که سبک استاد طاهرزاده با شیوه آواز خوانی سیدرحیم ، دارای تفاوت می باشد و نمی توان طاهرزاده را خواننده مکتب اصفهان دانست و البته همانطور که در ابتدا گفتم منظور مقایسه این دو سبک با هم و برتر دانستن یکی بر دیگری نیست و تنها تفکیک این دو از هم می باشد. که تا می گوییم مکتب اصفهان بسیاری از اساتید و هنرجویان ، از استاد طاهرزاده نام می برند و او را به عنوان نماد آواز خوانی مکتب اصفهان می دانند !!

 

او سرانجام در سال ۱۳۳۴ وفات یافت

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 5:24 PM  توسط یک دوست  | 

روزي فروغي دردوره صدارتش سخت بيمار و در منزل بستري شد. بطوريكه رييس دفترش كارها را براي رسيدگي به منزل او مي برد. يك روز فروغي اظهار تمايل زيادي به شنيدن سنتور حبيب سماعي كرد. هر چه كردند سماعي كه از پذيرفتن دعوتها اكراه داشت به بهانه هايي دعوت نخست وزير را رد كرد. رييس دفتر نخست وزير،كه با نورعلي خان برومند خويشاوندي داشت ، به وي متوسل شد. و نور علي خان شخصا سماعي را به خانه نخست وزير برد. به هنگام ورود ، پزشك معا لج مشغول گرفتن فشار خون بود . نورعلي خان از پزشك معالج سئوال كرد و متوجه شد فشار خون نخست وزير خيلي بالاست . و در واقع يكي از ناراحتيهاي اساسي وي همين فشارخون بود. پس از تمام شدن كار ، سماعي مضراب به دست گرفت و مدت سه ربع ساعت ، گوشه هايي از دستگاه همايون را نواخت . وقتي كه استاد دست از ساز كشيد ، بيمار احساس بهبودي كرد . به پيشنهاد برومند دوباره فشارخونش را گرفتند ، طبيعي شده بود . فروغي از اين قضيه متعجب شد و زبان به تمجيد از موسيقي اصيل ايراني گشود. برومند از فرصت استفاده كرد و گفت: ولي همين موسيقي ايراني را چند روزي است از برنامه هنرستان عالي موسيقي حذف كرده اند . نخست وزير پرسيد چه كسي حذف كرده است ؟ جواب داد : رييس هنرستان آقاي پرويز محمود . نخست وزير خاموش شد . بطوريكه رييس دفتر وي چند روز بعد براي نور علي خان گفته بود ، پس از رفتن نور علي خان و حبيب سماعي ، فروغي به رييس دفتر خود دستور ميدهد كه فردا قبل از اينكه كارها و پرونده ها را به منزل بياوريد ابتدا به وزارت فرهنگ رفته ، حكم عزل رييس و معاون هنرستان و كم انتصاب آقايان وزيري و خالقي را به رياست و معاونت هنرستان مي گيريد و به اينجا مي آييد.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:1 PM  توسط یک دوست  | 

حبیب سماعی فرزند سماع حضور استاد سنتور، در بچگی به خواست پدر ضرب را فراگرفت و چون هنوز آن اندازه بزرگ نشده بود که بتواند تمبک را در دست بگیرد، ضرب را روی بالش می گذاشت و ساز پدر را همراهی می کرد و به این ترتیب از اوان کودکی با یکی از مبانی اساسی موسیقی، یعنی وزن، به خوبی آشنا شد.
سماع حضور که حبیب را تنها یادگار خود می دانست کمال سخت گیری را به کودک می کرد تا او را به هنر مندی واقعی تبدیل کند؛ سخت گیری های وی چنان بود که وقتی کسی می دید دلش به حال کودک می سوخت؛ ولی چون سماع حضور مردی تند خو بود کسی جرات گفتن این تذکر را به وی نمی داد. در سیزده سالگی ساز حبیب شنیدنی بود او وقتی سنتورش را با ساز نوازندگان معروف کوک می کرد باعث شگفتی همگان می شد.
حبیب مدت کوتاهی در مدرسه موزیک به تحصیل مشغول شد ولی بعد ها با خط موسیقی به سادگی متارکه کرد.
سماع حضور در اواخر عمر با خانواده اش به خراسان رفت و در جوار حضرت رضا معتکف شد. ساز حبیب در این سفر در میان مردم مشهد شهرت بسیار یافت. حبیب وارد نظام شد با اینکه چندان ترقیی نکرد لباس نظام برایش بسیار دوست داشتنی بود به همین علت تا پایان عمر در خدمت نظام ماند. در نظام نیز بیشتر ساز حبیب معروف شد و او را از سازش می شناختن. بعد ها حبیب با سه تار و ارگ نیز آشنا شد. و همین ساز نواختنش بود که او را در خدمت نظام نگه داشت و افسران نظام سنتورش را می خواستند و کاری با چگونه خدمت کردنش نداشتند.
حبیب بعد ها به تهران آمد و چند صفحه ای با صدای پروانه پر کرد و اینها تنها یادگار های حبیب شدند. صفحه های مذکور از این قرارند:
1. صفحه ی ماهور و دلکش، با شعر: «شب دراز به امید صبح بیدارم ...»
2. صفحه ی شور و شهناز، با شعر: «خراب تر از دل من غم تو جای نیافت...»
3. صفحه ی ابوعطا و حجاز، با شعر: « ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی...»
4. صفحه ی اصفهان، بیات راجع، با شعر: «آب حیات من است خاک سر کوی دوست...»
5. صفحه ی ضربی شهناز، گریلی، با شعر: «شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا..»
مردم ساز حبیب را شنیدند و به آن علاقه مند شدند ولی حبیب هنوز نوازنده خصوصی بود و دست اجتماع به وی نمی رسید تنها صفحه هایش دست به دست می گشت.
حبیب به راهنمایی دوست هنرمندش ابوالحسن صبا کلاس تعلیم سنتور را دایر کرد ولی چون سنتور سازی ناشناخته بود استقبال چندانی نشد. از طرفی حبیب معلم چندان مقبولی نبود او بردباری نداشت و کلاس به پیشرفت چندانی نرسید. کلاس های درس حبیب بیشتر مجلس ملاقات دوستانه بود که اغلب بیشتر از چند ساعت طول می کشید ولی صحبتی از موسیقی به میان نمی آمد. البته تنها شاگردانی که توانستند در کلاس موسیقی حبیب بمانند آنها بودند که از در دوستی با وی در امده بودند. به نظر وی بجز چند تن از شاگردانش که در مورد آنها حوصله به خرج می داد بقیه تنها هوسی دارند و هنوز به جایی نرسیده مجلس را ترک می گویند. حبیب سماعی حتی با نوشتن آثارش مخالف بود. چنان چه که حتی کاری کرد که اثری هم از پنجه اش باقی نماند.
در سال 1319 که مر کز پخش رادیو شروع به کار کرد حبیب که جزو اولین نوازندگان رادیو بود به سماعی معروف شد و سازش ساز محبوب مردم شد و همه او را شناختند و قدر و منزلت بالاتری برای وی قائل شدند؛ عاشقان موسیقی ملی میل و رغبت بیشتری به دیدن وی نشان دادند و کسی نبود که ساز او را بشنود و مجذوب نگردد. حال حبیب که تنها در مجالس برای دوستانش ساز می زد یک نوازنده ملی شد. بسیاری از اهل ذوق درصدد تهیه و ساختن سنتور برآمدند و بسیاری از جوانان صاحب قریحه به تقلید از وی در پای رادیو به مضراب زدن می پرداختند (با اینکه این روش غلط می باشد).
حبیب سماعی به خواسته علاقه مندان و جوانان موسیقی دوست پاسخ نمی داد و به تدریس اظهار علاقه نمی کرد.ولی به هر وسیله ای بود بعضی ولو چند جلسه هم که شده از محضر وی اصتفاده می کردند و چند درسی می گرفتند. وضع تدریس معلم و عجله شاگرد نتیجه مطلوبی نداد و در اثر همین بی ترتیبی ها سنتور زدن دیمی بوجود آمد و فراوان نیز گشت و عجیب این که بعضی هم نوازنده رادیو شدند همین هم موجب براشفتن سماعی گشت و به هر کس که یک بار در رادیو سنتور می زد دیگر درس نمی داد. حق هم با سماعی بود بیترتیبی کار رادیو درست شدنی نبود همانگونه که حالا هم درست شدنی نیست.
بین سال های 1310-1320 روح الله خالقی بعد از 25 سال با وی ملاقات کرد. خالقی درباره ی او اینچنین می گوید: «در مقابل پنجه هنر مندش سر تعظیم فرو می آوردم ولی وقتی صحبت می کرد هنوز افکارش مثل جوانان، ناپخته و بی نظم بود و مردی بی تصمیم به نظر می رسید و البته هنوز مثل هنرمندان قدیمی حس حسادت را به تمام معنی داشت. وی بعداز استاد وزیری تنها کسی بود که اگر ساعت ها می نواخت خسته نمی شدم و باز هم می خواستم که به نواختنش ادامه دهد.»
در سال 1320 که خالقی به سمت معاون اداره موسیقی کشور نائل شد از سماعی خواست که به وزارت فرهنگ منتقل شود تا در سمت هنر آموز به جوانان موسیقی آموخته تا بلکه یادگار هایی از خوب بجا بگذارد. سماعی موافقت کرد و مقدمات کار آماده شد. کلاس ایجاد شد و سماعی بر سر کلاس رفت. ولی ناگهان پشیمان شد و تمام رویاهایی که خالقی برای وی دیده بود نابود شد. سماعی دوباره به وزارت جنگ بازگشت و دوباره لباس نظام را به تن کرد.
ساز سماعی در رادیو بی نظیر بود کسی نبود که مفتون ساز وی نشود. ساز سماعی تمام خواص را دارا بود: خوش آهنگ و مطبوع، دلنشین و جذاب، لطیف و ظریف، تند و سریع، چابک و با مهارت، متنوع و باسلیقه، خوش اسلوب و منظم. نمی توان برای هنر وی ارزش مادی تعیین کرد؛ شاید سالها بگذرد و مانند او پیدا نشود. حقوق وی در رادیو بسیار ناچیز بود و او را راضی نمی کرد. او بیشتر می خواست ولی مسئولین رادیو نمی توانستند بیشتر بدهند. وی نامه های زیادی به رادیو نوشت و جواب سربالا گرفت. تا عاقبت رادیو را ترک کرد و مشتاقان را از نوای دلپسند سازش محروم کرد. هزاران شیفته سنتور هم چیزی نگفتند و تنها دوستان وفادار کسی حال وی را نپرسید. خالقی در این قسمت می گوید:«این است اوضاع کشوری که مصادر امورش قدر برای هنرمند نمی شناسد». محیط نامساعد سماعی را بدبین کرده بود گاه نزد دوستان گله می کرد و می گفت:«چرا سازی بزنم که ارزش آن نا معلوم است».
در آغاز تشکیل انجمن موسیقی ملّی سماعی در کنسرت ها شرکت کرد و بر رونق کنسرت ها افزود؛ ولی گرفتاری های روحی او روز به روز بیشتر شد و چاره را به مسافرت به عتبات دانست. پس از مراجعت به تهران و ترک نوازندگی در رادیو، از نواختن در حضور جمع نیز خوداری کرد.
سماعی از ازدواج اولش دو فرزند به نام های توران و منوچهر داشت که هیچ کوششی برای تربیت آنها نکرد. ولی از ازدواج دومش کودکی به نام نینا داشت که بسیار مورد علاقه وی بود. کودک هنوز دوسال نداشت که از دست رفت و قلب حساس پدر را سخت آزرده کرد؛ تا جایی که بعد از فوت کودک سماعی مدام می گفت: «من هم به زودی دنبال او خواهم رفت». کودک در جوار مقبره ظهیرالدله در شمیران به خاک سپرده شد جایی که از آن پس زیارتگاه پدر شد.
«سماعی مردی بود با ذوق و هنرشناس. دو صفت ممتاز او مهمان نوازی وصمیمیت بود. کمتر از ساز کسی تعریف می کرد و از میان موسیقی دان های هم عصرش برای معدودی ارزش قائل بود. سنتور سماعی یعنی مجموعه ای از استعداد و لطف و ذوق و مهارت و تبحر و زیبایی. سماعی در مجلس میهمانی بیش از یک بار ساز نمی زد، ولی همان یک بار که کمتر از نیم ساعت طول نمی کشید، همه را فریفته و مجذوب می کرد.
... شاید سالها بگذرد و چشم روزگار نظیر او را نبیند. ولی هنوز افسوس که سماعی یادگار و آثاری از خود باقی نگذاشت. صفحه هایی که اوایل کار با پروانه ظبط کرد، با سازی که در سالهای آخر عمرشمی زد، قابل مقایسه نیست.سماعی سالها در رادیو نوازندگی کرد ولی تمام صفحه های ضبط شده از او به اسرار خودش پاک می شد. خلاصه، حبیب رفت و هر چه داشت با خود برد؛ و در این مقام باید گفت که عالم هنر از وی ناراضی است. تنها اثری که از وی ماند چند شاگردند که مورد علاقه او بودند و از تعلیماتش بهره گرفتند.»
ابوالحسن صبا که با سنتور آشنایی داشت، چند قسمت از آوازهای او را فر گرفت و نوشت و در کتاب «ردیف سنتور صبا» به چاپ رسانید.
سماعی هر وقت شور و حالی داشت، صوت ملایم و ملیحش را با سنتور همراه می کرد. آواز خوان نبود ولی گرم و مطبوع می خواند و علاقه بسیار به این شعر داشت:
دل به یار بی وفای خویشتن/دادم و دیدم سزای خویشتن
زخم فرهاد و من از یک تیشه بود/او به سر زد، من به پای خویشتن
هرکه ننشیند به جای خویشتن/افتد و ببیند سزای خویشتن
سماعی از آغاز جوانی از هر چه بدی بود به خود کوتاهی نکرد که افراط در شب زنده داری و بیداری و افراط در باده پیمایی، خلاصه روش او بود. صبح سماعی از ساعت یک بعدازظهر که از خواب بیدار می شد شروع می گردید... . در مجلس دوستان ساز حبیب سماعی در نیمه شب به گوش می رسید. و اینگونه بود که وی مدام گله مند بود که دوستی وفادار ندارد پس به ناچار شبها که بیدار می ماند با در و دیوار و آینه حرف می زد.
در نتیجه مزاج او روزبه روز ضعیف تر شد، و همه اینها و داغ فرزند دلبند دست به دست وی دادند تا او در بهمن 1324 در اثر سرماخوردگی و عدم مراقبت به ذات الریه مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد. کوشش همسرش که مدت شش ماه از او مراقبت کرد فایده ای نداشت و وی در پایان شب پنج شنبه بیستم تیر ماه 1325 چشم بر دنیا فرو بست و خسرانی بزرگ به عالم موسیقی وارد کرد.
تشیع جنازه وی طبق تشریفات نظامی انجام شد و جز چند تن از بستگان و دوستان و شاگردان وفادارش و سه تن نماینده انجمن موسیقی ملّی، کس دیگری در این مراسم نبود. از آنجا که سماعی افسر جزء بود مراسم درخوری برگذار نشد و سماعی در عین محبوبیت بی سرو صدا در کنار جوار قبر کودک دلبندش مدفون گردید؛ همانجا که سالها قبل درویش و ایرج خفته بودند و ایرج گفته بود:
مدفن عشق جهان است این جا/یک جهان عشق نهان است این جا

یاران وفادار حبیب در باغچه عبدالرسولی یکی از شاگردانش محفلی دوستانه برگذار کردند و یادی از این بزرگوار کردند. غزل زیر را احمد گلچین به یاد سماعی در آشب سرود:
به تو پیوستم و از هر دو جهان بگسستم/ترک جان کردم و با جان جهان پیوستم
من که با زهره در انداخته بودم پنجه/رفتم و رونق بازار هنر بشکستم
خواستم پای فراتر نهم از اوج کمال/لیکن از کوتهی عمر زپا بنشستم
من از این شور که در بزم جهان افکندم/به حقیقت نتوان گفت که طرفی بستم
نزد صاحب نظران دام بلایی است جهان/من از این دام بلا جستم و از این غم رستم
گر زبام غم و اندوه نشستم از پای/دارم امید که لطف تو بگیرد دستم
هر کجا بزم «سماعی» است نوایی زمن است/نیست از نیستم غم که به هر جا هستم

شهریار نیز که از دوستان حبیب بود غزل زیر را برای وی سروده:
سنتور شد یتیم به داغ حبیب خویش/بیمار شد ترانه به مرگ طبیب خویش
ایث گُل، بهار عشق سر آمد، خدای را/مگشا لب به خنده پس از عندلیب خویش
افسوس از حبیب، که مُرد و به خاک بُرد/آن پنجه های دلکش و ذوقِ عجیبِ خویش
ای نوسفر، غریب نباشی به زیر خاک/تاخاکِ سنگدل چه کند با حبیبِ خویش!
بنشست موسیقی به عزای حبیبِ خود/چون حوضهی ادب به خاکِ ادیبِ خویش
ساز حبیب سعی «سماع حضور» بود/ای باغبان، بِرس به نهال نجیبِ خویش
اما حبیب وارث خود تربیت نکرد/زین فیض هم نداشت به عالم نصیبِ خویش
ساز صبا به ماتم سنتور می گریست/آری هنر عزیز بدار رقیبِخویش
بردار، کشته هنر از خاک، شهریار/مردی نبرد دستی فتوت به جیبِ خویش


از شاگردان سماعی می توان از مرتضی عبدالرسولی - نورعلی برومند- قباد ظفر - مهدی ناظمی نام برد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:25 AM  توسط یک دوست  | 

نوروز

 

ز کوی یار می  آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

 

دوستان سلام

سال نو بر همگی مبارک باشه ، امیدوارم سال جدید سالی خوب و پر از موفقیت و سربلندی برای همگی باشه.

اما سال 85 چطور سالی بود؟ مسلما برای بعضی ها سال خوبی بوده و برای بعضی ها سال بدی .

برای جامعه هنرمندان و موسیقیدانان هم یه سری بدی ها و حادثه ناخوشایند داشت و یه سری حادثه خوشایند و خوب

از جمله می تونیم به مرگ استاد پرویز یاحقی (روحش شاد) اشاره کرد که از ناخوشایندترین حوادث بود ، همچنین مرگ استاد بهارلو که از شاگردان استاد یاحقی بودند و فقط چند روز بعد از مرگ استاد یاحقی به دیار باقی شتافتند و باز مرگ استاد سینکی از نوازندگان زبردست تار که کارهاشونو با خوانندگان بزرگ از جمله استاد شجریان و ناظری دیده بودیم ، یاد همه این عزیزان را گرامی می داریم .

از حوادث مطلوب هم میشه به راه افتادن اولین کارگاه آموزشی استاد شجریان در تهران اشاره کرد که واقعا جای خوشحالی داره و شاید نقطه عطفی در آینده موسیقی سنتی کشورمون باشه و به پیشرفت و گسترش این هنر ارزنده کمک شایانی کنه.

به هر حال 85 تموم شد و باید به فکر 86 و 87 و ... بود و به استقبال آینده رفت .

 

حالا به مناسبت نوروز شعری از ابوالقاسم حالت شاعر نامی هست در قالب بحرطویل ، که بسیار جالبه ، حتما بخونیدش...

 

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله ببارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت جنان جلوه گر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگرو کرد غم از دل به در و می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و زباریدن باران شده چون روضه ی رضوان همه پرلاله ی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیشو طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .

همه جا زمزممه ی سال جدید است و همه را شوق شدید است و سخن گردش عید است ، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است ، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است ، زهر سوی نوید است که بر خلق رسیده است ، ولی من ز رخم رنگ پریده است ، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است ، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است ، به یک سوی فریده است ، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که زهر باب ، فتد دل به تب و تاب ، شب از چشم پرد خواب ، ولی سال نوین با همه ی خرج تراشی که کند ، مایه ی شادی است ، سرآغاز بهار است و زمانی خوش وخرم که به هر سوی و به هر کوی ، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامه ی نو در بر و از صبح الی شام ، به صد شوق نهی گام ، در خانه ی اقوام ، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن و لیسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد ، چنان شاخه ی شمشاد ، عمومند بسی شاد و ندارندز غم داد و نسارند زغم یاد و نباشند به فریاد.اگر بچه و گر تازه جوانند ، پی عیش روانند ، وگر پیر زنانند ، جو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند . به هر حال بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب سازو تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 12:1 PM  توسط یک دوست  | 

خانم پریسا یکی از خوانندگان قدیمی در سبک اصیل ایرانی که هنوز هم در حال فعالیت در زمینه موسیقی همراه با گروه دستان به سرپرستی حمید متبسم (بیشتر در کشورهای اروپایی) هستند . متن زیر بیوگرافی ایشان است که در سایت رسمی خودشان آمده است . می توانید بخوانید …

در 25 اسفند 1328 در شهسوار متولد شدم. صداى خوش از طرف پدر و پدربزرگ به من و خواهرها و برادرانم به ارث رسيده است. بزرگ‌ترين مشوق و حامى من در خانواده پدرم بود و در دوران تحصيل هر وقت برنامه‌اى بود كه از من مى‌خواستند شركت كنم، او نه تنها مخالفت نمى‌كرد، بلكه بسيار هم تشويق مي‌كرد. با حمايت و تشويق‌هاى او بود كه من در مسابقات هنرى مدارس شركت مي‌كردم.

آخرين بارى كه در رشته آواز رتبه اول را در بين تمام دانش‌آموزان سراسر كشور كسب كردم، با استادم مرحوم محمود كريمى كه از اعضاى هيئت داوران بودند آشنا شدم. استاد كريمى مرا بسيار تشويق كردند و پيشنهاد كردند كه براى آموزش موسيقى ايرانى (دستگاه‌ها و رديف موسيقى سنتى) شاگرد ايشان شوم. لذا تحصيل موسيقى سنتى ايران را به طور جدى و مستمر در خدمت آن استاد بزرگوار آغاز كردم. هنوز دو سالى از آموزش من نگذشته بود، كه ايشان براى آغاز كار حرفه‌اى، مرا به وزارت فرهنگ و هنر وقت معرفى كردند. ولى كار آموزش من زير نظر مستقيم ايشان و تا سال‌ها پس از آغاز كار حرفه‌اى ادامه داشت.

همكارى من با وزارت فرهنگ و هنر مدت پنج سال ادامه داشت، كه در اين مدت برنامه‌هايى در تلويزيون اجرا كردم و كنسرت‌هايى در تهران و بعضى شهرستان‌ها و نيز همراه با گروه‌هاى مختلفي كه در آن وزارتخانه فعال بودند، كنسرت‌هايى در خارج از كشور براى معرفى موسيقى سنتى ايران اجرا كردم. تصور مي‌كنم اين كنسرت‌ها بين سال‌هاى 1347 تا 1352 بوده است.

در سال 1352 ازدواج كردم و درست دو ماه بعد از آن از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى ايران (وابسته به سازمان راديو تلويزيون) كه به ابتكار و مديريت استاد دكتر داريوش صفوت پايه‌گذارى شده بود، به همكارى دعوت شدم و همراه با گروهى از موسيقيدانان مركز، عازم سفرى به بلژيك و فرانسه براى اجراى كنسرت شديم.

به اين ترتيب همكارى من با مركز حفظ و اشاعه موسيقى آغاز شد و از سال 1352 تا 1357 كه آخرين سال فعاليت حرفه‌اى من بود، به مدت پنچ سال ادامه داشت. در اين دوران در محضر استاد دوامى نيز با سبك اجراى تصنيف‌هاى قديمى و آواز سنتى آشنايى پيدا كردم.

مجموعه فعاليت‌هايى كه در اين دوران انجام شد عبارتند از شركت در سه جشن هنر شيراز، اجراى چند برنامه در تلويزيون، دانشگاه تهران، باغ فردوس، تئاتر شهر و اجراى كنسرت‌‌هاى متعدد در خارج از كشور.

در اواسط سال 1357 جهت شركت در «فستيوال موسيقى آسيا»1 به دعوت «بنياد ژاپن»2 به كشور ژاپن سفر كردم كه شرح مفصل آن در «آواهاى موسيقيايى آسيايى»3 منتشر شده است.

در سال 52 ازدواج كردم و فرزندانم سارا، ليلا و دارا به ترتيب در سال‌هاى 53، 58 و 63 متولد شدند. اكنون دختر بزرگم ازدواج كرده و صاحب دو دختر است.

بعد از انقلاب، در سال‌هاى 57 و 58 و به هم ريختن وضعيت موسيقى ايران فعاليت موسيقى من به ناچار متوقف شد و با به دنيا آمدن فرزند دوم و سومم تمام توجه و وقت من صرف خانواده‌ام گرديد. در سال 70 مركز حفظ و اشاعه موسيقى سنتى مجددا از من دعوت كرد كه در آن مركز به خانم‌ها آواز ايرانى تعليم بدهم. با توجه به اين كه خانم‌ها در هيچ كجا اجازه ابراز وجود در زمينه موسيقى و بخصوص در رشته آواز نداشتند، به نظر مي‌رسيد قدم مثبتى برداشته شده است. بنابراين، همكارى با آن مركز را بيفايده ندانستم و دعوت را پذيرفتم.

فكر مى‌كنم سه يا چهار سال با آن مركز، كه فضايش با فضاى قبلى بسيار متفاوت بود همكارى كردم و شاگردان زيادى در اين مدت با موسيقى دستگاهى ايران آشنا شدند. به هر حال همكارى من با مركز ادامه داشت، تا زمانى كه براى اولين بار در سال 1995 ميلادى با گروهى عازم سفر خارج از كشور شديم و كنسرت‌هايى در اكثر كشورهاى اروپايى اجرا كرديم، كه بسيار مورد استقبال هموطنان عزيز مقيم خارج از كشور قرار گرفت.

همكارى من با مركز، پس از بازگشتم به ايران قطع شد و از آن پس به تعليم خصوصى بانوان در منزل خودم ادامه دادم. از آن تاريخ (1995) تاكنون، سفرهاى خارج از كشور من براى شركت در فستيوال‌هاى مختلف بين‌المللى و اجراى موسيقى سنتى ايرانى براى علاقه‌مندان خارج از كشور آغاز شد و ادامه يافت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:11 AM  توسط یک دوست  | 

صاحبان نظر در موسیقی ایران، در مواجه با واژه‌ی « دستگاه»، سعی نموده تأملی در این کلمه داشته و هر یک به فراخور حال و ذوق خود برداشتی از این واژه داشته‌اند. چه بسا که تمامی آن‌ها در توجیه خود ذیحق بوده‌اند و برداشتشان صحیح.
در این خصوص زنده‌یاد استاد حنانه از یک درشکه و یک ساختمان به عنوان یک دستگاه نام می‌برد و دستگاه را چنین تعریف می‌کند: مجموع اجزاء یک آهنگ که در یک گام یا مقام با حفظ فواصل خاص آن مورد استفاده قرار گرفته باشد.
استاد روح‌الله خالقی نیز دستگاه را به عنوان « آوازهای بزرگ » معرفی کرده‌‌اند و فرهنگ عمید آن را « یک آهنگ کامل موسیقی » بیان کرده است.
اگر اولین و ابتدایی‌ترین آلت موسیقی در ایران را چیزی شبیه عود و تار بدانیم و قبول کنیم که در سرزمین قدیم ایران، برای اولین بار چیزی شبیه عود و تار امروزی ساختند، می‌توان کلمه دستگاه را در ارتباط با این دو نوع ساز بهتر و راحت‌تر بررسی کرد.
با بیانی ساده‌تر در موسیقی ردیف، مجموعه‌ی گوشه‌ها و آوازها و دیگر قطعات منسوب به دستگاهی، تشگیل یک دستگاه را می‌دهند و هر دستگاه نیز بخش مهمی از موجودیت موسیقی ردیفی ایران را تشکیل می‌دهد.
اما در اصل، این مجموع گوشه و آواز، بوجود آورنده‌ی دستگاه نیست، بلکه گوشه‌ها و آوازها، شکل گرفته از فرم اصلی دستگاه هستند که به یک معنی و در حقیقت فرزندان و منسوبان دستگاه به حساب می‌آیند نه معنا و مفهوم آن.
برای مثال در گفت‌و گوی معمولی و یا به اصطلاح روزمره‌ی مربوط به موسیقی نیزگوشه‌ی شهناز و حسینی و آواز ابوعطا و ترک به شور نسبت داده می‌شوند و حال و هوای شور را دارند، ولی « دستگاه شور » نیستند.
هر دستگاه را فواصل مشخص نت‌ها در یک گام، فیگور یا حالت خاص یک نت تشکیل می‌هد. و در واقع این حالت نت‌ها و فاصله‌ی آن‌ها هستند که لحن و حال و هوای خاص دستگاه را موجب می‌شوند.
بنابراین بر روی دسته‌ی تار، دست نوازنده باید بر روی نت‌های گام آن دستگاه گردش کند (دست‌گاه). و با حالت دیگر نت‌ها کاری نداشته باشد و نوازنده فرض می‌‌کند که آن حالت‌ها اصلا وجود ندارد.
هر قطعه نواخته شده در یک دستگاه « حال و هوای خاص» خود را داراست. و همین خصوصیت برای اهل فن وسیله‌ای‌ست برای تشخیص اهل فن و پی‌بردن به آن دستگاه توسط ایشان.
مبتدیان با مددگیری از جمله و عبارت یا تداعی نغمه‌ای شناخته شده، پی به دستگاه موسیقی می‌برند. اما اهل فن چنین نمی‌کنند. اساتید نیازی به کمک گرفتن از تداعی جمله‌ای ندارند. آنان از درک « حال و هوای خاص » هر دستگاه پی به وجود دستگاه می‌برند. نتیجه می‌گیریم که حداقل در تعریف « احساسی » و خودمانی، کلمه‌ی « دستگاه » با عبارت « حال و هوای خاص » ساده‌تر و مطمئن‌تر و گویاتر است. دستگاه چارچوبی‌ست از موسیقی که مستقل بوده و نیازی به دیگر دستگاه‌ها ندارد و در بیان احساس سراینده و نوازنده اقتدار کافی دارد.
معمولا موسیقی ایران را شامل هفت دستگاه می‌دانند از این قرار: ماهور، همایون، سه‌گاه، چهارگاه، شور، نوا و راست پنج‌گاه. این طبقه‌بندی از چهل پنجاه سال قبل معمول و امروز هم متداول است و ردیف‌های مختلف موسیقی‌دان‌های دوره اخیر از قبیل ردیف مرحوم حسینعلی و میرزاعبدالله و درویش از روی همین ترتیب است.
باید گفت که در میان دستگاه‌های هفت‌گانه‌ی فوق شور از همه بزرگ‌تر است. زیرا هر یک از دستگاه‌ها دارای یک عده آوازها و الحان فرعی‌ست ولی شور غیر از آوازهای فری دارای ملحقاتیست که هر یک به تنهایی استقلال دارد. آوازهای مستقلی که جزء شور محسوب می‌شود و هر یک استقلال دارد از این قرار است: ابوعطا، بیات ترک، افشاری و دشتی.
یکی از آوازهای ایرانی که اسم آن در کتب موسیقی هست آواز اصفهان می‌باشد که آن‌را از متعلقات دستگاه همایون دانسته اند.
دکتر مسعودیه در کتاب ردیف آوازی ایران هر دستگاه را شامل پنج قسمت می‌دانند: پیش درآمد، آواز، چهارمضراب، تصنیف و رنگ که در واقع همان حال و هوای خاص که به تفصیل به آن اشاره شد در تمام این پنج قسمت به وضوح شنیده می‌شود.
برای آشنایی بیشتر با ماهیت هر دستگاه، در بحث‌های بعدی به خصوصیت هر دستگاه نیز اشاره‌ای خواهد شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:21 PM  توسط یک دوست  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

در مورد فیلم کثیف و بی اساس 300 حتما چیزایی شنیده اید ، فیلمی که از ساخته های فرانک میلر ( Frank Miller ) کارگردان مشهور آمریکایی (کارگردان فیلم آخرین گناه) و بر پایه واقعه تاریخی ، جنگ ترموپیل که نبردی بوده بین ارتش خشایارشاه هخامنشی و سربازان اسپارت شاه لئونیداس یونانی ، که در این نبرد ارتش خشایارشاه موفق به شکست یونانی ها می شه. توی این فیلم ارتش ایرانی ها را موجوداتی زشت و وحشی نشون داده که اصلا به نظر من هیچ شباهتی به آدمیزاد ندارند ، می دونید ، اگه فیلم ارباب حلقه ها رو دیده باشید دقیقا شبیه به ork ها توی این فیلم می مونند و این یه اهانت بزرگ به ایران و ایرانی و فرهنگ غنی و تمدن کهن ماست . ایرانی که 5000 سال پیش دینی به نام زرتشت داشت و خدا رو می پرستید ، تو دوره هخامنشیان چاپار (اداره پست) داشت ، منشور عدالت برای کشور تدوین کرده بود ، قانون و حقوق شهروندی داشت . توی تاریخ ایران هیچ موقع از برده داری سخنی نیومده ، ایرانی هیچ وقت برده داری نکرده . خداییش چطوری می تونند این همه تمدن رو نادیده بگیرند و یه مشت دروغ سر هم کنند تحویل مردم بدند. به خدا ، چی بودیم و چی شدیم . اگه اونا 500 ساله اروپاییند 300 ساله آمریکایی اند ، ما 5000 ساله ایرانی هستیم . اسم پارس ، دولت هخامنشی ، نژاد آریایی که می اومده ترس و وحشت به دل دنیا می نداخنه ، یه موقعی توی ایران هیچ موقع خورشید غروب نمی کرده ، یه طرف ایران که شب می شده همون موقع طرف دیگش خورشید طلوع می کرده . حالا چی شدیم که به راحتی و بدون هیچ ترسی بهمون توهین میکنند ، یه روز خلیج فارسمونو می کنند خلیج عرب ، یه روز علیه مون فیلم می سازند. آخ که چقدر دلم می سوزه برا سرنوشتمون.

 

 برای اعتراض به فیلم  "300" با ورود به سایت زیر، نام و Email خود را وارد کنید و به تحریف واقعیات تاریخی توسط فیلمسازان مغرض، اعتراض کنید. تا کنون (ظهر روز دوشنبه 12 مارس) بیش از 27000 ایرانی در سراسر جهان به این اعتراض پیوسته اند.

 http://www.petitiononline.com/wpci96c/petition.html

 

همچنین برای پیوستن به بمب گوگلی کد زیر را در سایت خودتان کپی کنید

<a href="http://300themovie.info">300 the movie </a>

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:44 PM  توسط یک دوست  | 

همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جویی
 

سلام بر شما دوستان

نمی دونم چرا یه دفه امشب دلم هوس صدای مرضیه رو کرد ،  آهنگ تو مرو رو ازش گذاشتم  ، اولش اون شعری که بالا نوشتم دکلمه می شه البته نمی دونم با صدای کیه ولی واقعا خیلی زیباست .

کارهای خانم مرضیه خیلی با احساسه. صداش مثل یه دختر جوون می مونه با اینکه سنشون بالاست . کلا خیلی صدای  طرب انگیزی دارند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 11:16 PM  توسط یک دوست  | 

 عبدالله خان دوامی از اساتید به نام و برجسته موسیقی اصیل ایرانی و ردیف دان ارزنده ایران متولد سال 1270 در یکی از روستاهای تفرش و متوفی در 20 اردیبهشت ماه سال 1359 است. به گفته استاد روح الله خالقی او استاد برگزیده نواهای ضربی و تصنیف بوده است. او در مکاتب استادانی نظیر میرزا عبدالله ، میرزاحسین قلی ، حسین خان اسماعیل زاده ، ملک الذاکرین پرورش یافته است و شاگردانی نظیر استادان محمدرضا شجریان ، محمود کریمی ، فرامز پایور ، رضوی سروستانی ، محمدرضا لطفی و پریسا در محضرش پرورش یافته اند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:23 PM  توسط یک دوست  |